بهراد بهراد ، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 8 روز سن داره

روز های عروسکی

آب بازی تو حیاط خونمون

اوایل تیر بود.هوا اون موقع واقعا گرم بود.گفتیم بهرادو بذاریم تو استخرش و بره تو حیاط آب بازی و همین کارم کردیم.ساعت ها اون جا بود و به زور درش میاوردیم. حتی یک بار هم با کله افتاد تو آب!!!!! اینم عکسای شیرین طلای خاله هنگام آب بازی............... ...
31 تير 1392

منو دوست داری یا نه؟

بهراد خاله............................... شاید بعضی وقتا من خاله ی خیلی خوبی واست نیستم و گاهی به خاطر کارات دعوات میکنم.اما نمیدونی چقدر دوستت دارم.داشتم فکر میکردم اگه یه خواهر زاده ی دیگه داشتم اونو هم به اندازه ی تو دوست داشتم یا نه..........اما خب جوابش معلومه...................هیچ کس رو به اندازه ی تو دوست نداشتم و ندارم............داشتم  به اون روزایی که تو،تو شکم مامانت بودی فکر میکردم.اون روزا تمام فکر و ذکرم تو بودی این که وقتی بزرگ شی چه جوری می خوای حرف بزنی.............قیافت چه شکلیه............منو چی صدا میکنی...........اما الان دارم همه ی اینارو میبینم...............چه قدر زود گذشت................ااما الان ...
19 تير 1392

سفر شمال خرداد ماه

سیزده خرداد با مامانمو و مامان بابای بهراد و همچنین خود بهراد رفتیم شمال پیش خاله بهار................... اولین باری که رفتیم ساحل بهراد هنوز خواب بود اما بالاخره بیدار شد و از اون همه آبی که دیده بود ذوق کرد.......................تاحالا تو اون عمرش اون همه آب ندیده بود.خیلی اولش ذوق کرد شن های ساحل و آب دریا اونو هر لحظه ذوق زده تر میکرد.....   بعد از یکی دو ساعت آب بازی بهراد که خیلی گشنش بود با کمال میل دلشو از دریا کند و با ما اومد ناهار بخوره ...
19 تير 1392

مسافرت خاله پگاه و مامان جون

ما یعنی من و مامانم که مامانبزرگ بهراده یه هفته ای رفته بودیم مسافرت.....بهراد که به ما عادت کرده بود.هرروز میومد پایین در خونه ی ما با اون دستای کوچولوش تق تق میکرد.خوشبختانه بابام تو خونه بود و درو واسش باز میکرد.بهراد هم با ذوق و شوق میرفت تو خونه ی ما.اول از همه سر قابلمه ها.وقتی میدید که خونه سوت و کوره.تو اتاق من میرفت.در و دیوارو نگاه میکرد وقتی میدید هیچ کس اون تو نیست.سرشو مینداخت پایینو میرفت.چند روز بعدش که بابام هم امد پیش ما.دیگه خونه ی ما خالی. ماهم اونور هم دلتنگ بهراد بودیم.بهراد هم دلتنگ ما و خونمون بود. حتی گاهی اوقات میرفت دم در خونمون و با گریه در میزد. تا بالاخره ما یعد یک هفته که فکر کنم برای بهراد چند ماهی گذش...
8 تير 1392
1